logo logo
  • تاریخ انتشار:‌ 1397/07/05
  • بازدید:‌ 304
  • چاپ
پدیدارشناسی تجربه اربعین

پدیدارشناسی تجربه اربعین

اربعین سلوک زائر است. زائری که فراتر از حقیقت متعالی، در پی کشف و دریافت استعلایی حقیقت است. از این منظر سالک تحلیل گری است که واقعیت را جدی می گیرد. خود را به منزله یک سوژه تعلیق می کند. برداشت ها و ذهنیت خود را و حتی والاتر از آن خود را از ماجرای فهم کنار می کشد و از سوی دیگر حقیقت بیرونی را به منزله یک عینیت خام و ابژه بی جان که متعلق ادراک است، داخل پرانتز می گذارد و اجازه می دهد تا حقیقت از هر جا که می خواهد و هر طور که می خواهد، طلوع کند.

پدیدارشناسی تجربه اربعین

حسین اسکندری

دانشیار دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران

 

چکیده

 اربعین سلوک زائر است. زائری که فراتر از حقیقت متعالی، در پی کشف و دریافت استعلایی حقیقت است. از این منظر سالک تحلیل گری است که واقعیت را جدی می گیرد. خود را به منزله یک سوژه تعلیق می کند. برداشت ها و ذهنیت خود را و حتی والاتر از آن خود را از ماجرای فهم کنار می کشد و از سوی دیگر حقیقت بیرونی را به منزله یک عینیت خام و ابژه بی جان که متعلق ادراک است، داخل پرانتز می گذارد و اجازه می دهد تا حقیقت از هر جا که می خواهد و هر طور که می خواهد، طلوع کند.

در این ماجرا حقیقت بیرون از ذهنیت ما منتظر ننشسته است تا ذهن ما آن را شکار کند، بلکه حقیقت به منزله یک پویسس، خود را رها از هر تعیینی خلاقانه آشکار می کند. در این فرایند سلک با حذف ذهنیت و ذهن و تعلیق خود، سلوک می کند و تلاش می کند تا حقیقت را در فرایند آشکار شدن آن دریافت کند و بفهمد. تجربه پدیدارشناسی، حقیقت و واقعیت را به منزله امری بین بینی و وابسته به نوع ارتباط میان سوژه و ابژه در نظر می گیرد به طوری که یک پایه در درون دارد و پایه دیگر آن بیرون قرار دارد. اربعین از این منظر پیاده رفتن به راهی نیست. گردش و تماشای مناظر و مرایای شگفت انگیز بیرون و بیابان نیست. کنار گرفتن از بیرون و خلوت گزینی از قیل و قال حادثه است و دل بستن به تامل و تن دادن به دیدار یار است. تاملی که نه از ره گوشه نشینی که در راه شکل می گیرد.

از این چشم انداز، اربعین زیارت است و سالک اربعین زائر و مقصد این سلوک نه گنبد و بارگاه و مقتل که دیدار یار می باشد. سالک در این راه خطر می کند. زخم بر می دارد و تن را معبر دریافت معنا قرار می دهد. تجربه پدیدارشناسانه از این منظر دریافتی است که در راه شکل می گیرد. با یک دریافت پیشینی و برداشت اولیه آغاز نمی شود. و داده های معنا را ازمایش گرانه از راه جمع آوری نمی کند. گفتگو در راه شکل می گیرد و مفاهمه در میانه راه نطفه می بندد. سلوک زائر اربعین راه را چونان می رود که زیارت ممکن و میسر می کند. سلوک در راه بودن نیست. همه در راهیم. سالک و زائر بیش از در راه درست رفتن ، درست راه رفتن را سلوک می کنند. همه در راهند. گاه مانده در راه، گاه وارونه راه رفتن را و گاه پسرفت را تجربه می کنند. زائر سلوک می کند و چله نشینی را در چهل منزل راه تجربه می کند و به تامل می رسد. در این مسیر درست رفتن فراتر از راه درست رفتن، زائر اربعین را تهی می کند و به وادی فنا می کشاند. این راه را یک بار انسان کامل رفته است و به دریافت فنا نائل آمده است و یک بار دیگر و هر بار زائر و سالک، راه را طی می کند تا به تامل و دریافت و فنا و تهیدستی خود دست یابد. پدیدارشناسی از این منظر به این معناست که هر کس چگونه فنا و سلوک را تجربه می کند.

واژه پدیدارشناسی معنی «آشکار یا ظاهر شدن» است. این واژه اول بار در مورد مفاهیم دینی به کار برده شده است و به معنای مطالعه نظام حکمت الهی حاکم بر روابط اشیاء محسوس می باشد. این واژه به عنوان شیوه تامل در مسائل انسانی مطرح شده است. به این معنا که فهم انسان منوط به این است که نحوه تقویم آنها در آگاهی، که تنها از طریق تحلیل و توصیف پدیدارشناسانه آگاهی، که تمام اشیاء در آن قوام میگیرند، ممکن میشود. به طوری که متفکر بتواند در تفکر خود با خود اشیاء ملاقات کند. برای این که بگذاریم پدیدارها خود را آن چنان که هستند بر ما آشکار نمایند نیازمند اعمالی دشوار هستیم. شیوه پدیدارشناسی ، طریقی برای رسیدن به این پدیدارها و ذرات مطلق بدست می دهد تا امکان نهایی برای اتقان فلسفی پدید آید.

 .مسائل فرهنگی، تاریخی و قومی در نسبت با آگاهی شاید الگوهای مناسب تری برای درک مسائل در پدیدارشناسی مهیا کنند . تاریخ در مرکز تأمل پدیدارشناسی قرار دارد و انسان به منزله امری که ماهیت تاریخی دارداین وظیفه را برعهده می گیرد که معنای تاریخی پنهان در نظام مفهومی رسوب کرده را، که به عنوان امری مسلم و داده شده مبنای کار خصوصی و غیرتاریخی او قرار میگیرد، زنده کند. از این منظر فهم مستلزم و خواستار شناسایی زیست - جهان است. فهم زیست جهان مستلزم در نظر گرفت حیث التفاتی است.

 در پدیدارشناسی ما به دنبال راهی هستیم تا ما را به خود اشیاء برساند. لذا باید همواره با شهود همراه باشیم. ما از راه حواس به پدیدارها نائل می شویم. اما شهود ماهیت به این معنی نیست که تأملی شخصی و منحصر به فرد وجود داشته باشد که به افراد خاصی امکان دهد چیزی را ببینند که دیگران نمیبینند، بلکه بر عکس روشن میکند که معنای پدیدار، ذاتی پدیدار است و میتوان به وضوح آن را ادراک کرد. شهود، کنش یا حالتی از آگاهی است که دارای محتوایی درونباشنده است که رو به دیگری ایستاده است. از این رو فهم و آگاهی تنها در صورتی امکان پذیر است که ذهن اعتقاد خود را در مورد واقعیت و وجود خارجی داشتن جهان بیرونی نادیده انگارد و به حالت تعلیق در آورد. و می گذارد تا جهان آن گونه که هست و می خواهد خود را بر ما آشکار کند. لذا ضروری است برای دست یابی به ذوات باید بتوان اصلی ترین پیش فرض ها را در (پرانتز) قرار داد یا به «تعلیق» در آورد و از هرگونه پیش داوری اجتناب کرد و وارد سپهری جدید از وجود تحت عنوان "تجربه استعلایی" شد.

«تعلیق پدیدارشناختی استعلایی» مبنا و اساس فهم اصیل را فراهم می کند. اما تعلیق را باید طریقی تدریجی و گام به گام دانست. با اپوخه هر باوری درباره جهان طبیعی را که علوم طبیعی بررسی میکند به حالت تعلیق در می آوریم. با تعلیق، التفاتی را که به عین محسوس معطوف است ترک می نمایم تا به ابژه مثالی بیاندیشم. این تعلیق عبارت است از «جایگزینی معانی انتزاعی با عین های ارجاعی». در گام بعد باید من را تعلیق کرد. من نیز باید جهان واقعی را ترک گوید و به یک من محض بدل شود. لذا تعلیق پدیدارشناختی سر آن دارد که خود را بشکافد و خود پدیدارشناختی را هم چون ناظر بی طرف بر بالای خود ساده اندیش مستقر سازد و فارغ از من «به سوی خود اشیاء» سلوک کند. گویی خود اشیاء در اینجا حضور دارند، ماهیاتی از هر لحاظ خالص و آشکار که با بداهتی یقینی خود را بر آگاهی من ظاهر می سازند، آگاهی ای که با تعلیق خود را نیز به عنوان بخشی از جهان تلقی نمیکند. . برای درک «من دیگری باید نخست از «تن من» شروع کرد.

تن با همه اعیان فیزیکی دیگر متفاوت است زیرا «تنها جسمی است که من بی واسطه بر آن و بر هر یک از اندام هایش تسلط دارم». این بدن دارای احساس ، حرکت و ادراک است و یک «اینجای مطلق» است که همه چیز از زاویه او «آنجا» قرار دارد. تن من یک تن زنده است یک تن سوژه یعنی تنی آگاه است. این تن نخستین تعلق من است و از این جا من از موجودی روحانی به موجودی بدن مند تبدیل می شوم و در جهان ابتدا بدن خود را درک میکنم. اما اطلاع انسان از من های دیگر مستقیم و بی واسطه نیست ، بلکه درک من از من های دیگر در درون من ، نه به عنوان تصورات صرفی در اختیار من ، بلکه دقیقا به مثابه «دیگری» با اعتبار وجودی مستقل و واقعا موجود ظاهر می شود که هرچند در درون خود آگاهی قوام می یابد اما پدیداری برای آگاهی نیست بلکه دقیقا به معنای دیگرانند. چیزی از درون آگاهی من سر برآورده که نشانه صرف نیست بلکه کاملا به مثابه بدن دیگری است. «من دیگران را در کثرت هایی از تجربه های متغیر و در عین حال هماهنگ و به مثابه واقعا موجود تجربه می کنم». آگاهی من از دیگری به واسطه احضار بدن دیگری است. به طوری که آن را «همدلی» و «دریافت تبعی تمثیلی» می نامد. من دیگر بدنها را هم چون خ ودم به عنوان کانونی از ادراک درک میکنم اما نه با استدلال بلکه از طریق همدلی شکل گیری ایده دیگری شرط شکل گیری ایده بین الأذهانی و جهان عینی و لایه های مختلف آن است. زیرا من دیگری را به عنوان ابژه های «روان تنی» «در» جهان تجربه میکنم و دیگری گویی که خود من است که «آنجا» هستم. «زیست جهان» یا «جهان-زندگی» جزء وابسته ادراکی تجربه هماهنگ التفاتی بین الأذهانی است. این جهانی است شامل اعیان فیزیکی، فرهنگی، اجتماعی، تاریخی و قومی که البته نقش تاریخ در آن بسیار برجسته تر است. این جهان دیگرجهان ما» است.

خود استعلایی تنها جای خود را به «ما»ی استعلایی میدهد که قادر به «ما هم نهاد میکنیم « است و پدیدارشناسی از «من» به «ما» منتقل میشود و بر این اعتقاداست که زیست جهان تنها داده ای است که تحلیل پدیدارشناختی باید از آن آغاز شود.